این تحقیق قصد دارد با تبیین نظریه کوهن در فلسفه علم (نگاه پارادایمی[1]) و استفاده از آن به عنوان نظریه تبیینی، تطورات اندیشه‌های جرم شناسی را از نظر گذرانده و آنها را احصا نموده و به تحلیل آن بپردازد که علل روان شناختی و جامعه شناختی این تطورات کدام می‌باشد و چه عواملی در ظهور و افول یک پارادایم موثر بوده‌اند.

الف)طرح مسأله

در ایامی که نظریه تامس کوهن، فیزیک‌دان و فیلسوف علم معاصر، درباره ساختار انقلاب‌های علمی را مطالعه می­نمودم، خود را با این سوال مواجه می­دیدم که آیا پیدایش و تکوین نظریه­های جرم شناسی نیز همچون نظریه­های علمی از یک سو از ساختار انقلاب‌های علمی تبعیت کرده و از دیگر سو تحت تأثیر عوامل جامعه شناختی، روان­شناختی، متافیزیکی و فلسفی جامعه‌ای هستند که در آن پا به عرصه ظهور می‌گذارند؟ این اندیشه زمانی قوت گرفت که با تحقیق مشابهی در مورد نظریه‌های ریاضی و مفهوم اثبات ریاضی[2] برخورد نمودم. در پژوهش مذکور نشان داده شده بود مفهوم «اثبات» در ریاضیات که مفهومی صلب و مطلق به نظر می­رسد، در طول تاریخ دستخوش تغییر شده است و عوامل این تغییر و تحول نه صرفاً پژوهش‌های ریاضی بلکه، عوامل جامعه شناختی نیز بوده است و گاه این عوامل جامعه شناختی نقشی بس مؤثرتر از عوامل ریاضی داشته‌اند. به عنوان مثال فصل سوم آن کتاب به بازسازی انقلاب نااقلیدسی در هندسه براساس الگوی کوهن پرداخته و نشان داده چگونه این انقلاب سبب ظهور پارادایم نوینی به نام صورت گرایی در ریاضیات شد.

با در نظر داشتن اینکه هدف جرم­شناسی مطالعه علمی ماهیت، اندازه، علل و تحلیل پدیده مجرمانه با رویکرد کنترل رفتار مجرمانه و پیشگیری از جرم در دو ساحت فرد و جامعه می­باشد و روش تحقیق در این شاخه صرفاً مبتنی بر مشاهده و روش تجربی می‌باشد لذا از این جهت جرم شناسی- برخلاف ریاضیات- معرفتی علمی[3] محسوب ­شده و از آنجا که موضوع فلسفه علم نیز معرفت علمی می‌باشد، در نتیجه جرم شناسی نیز براساس نظریه­های فلسفه علم قابل بررسی و ارزیابی، قرار می­گیرد. موضوع فلسفه علم که یکی از حوزه‌های جدید معرفت بشری است، بررسی ماهیت علم می‌باشد. این حوزه از معرفت به دنبال پاسخ به این سوال است که علم چه ویژگی‌هایی دارد؟ و روش علمی که به حسب ادعا به نتایج ممتاز و قابل اتکا منجر می‌شود، چیست؟

 ابتدایی‌ترین دیدگاه در این حوزه، علم را حاصل به کارگیری روش تجربی می‌داند. اما در نیمه قرن بیستم تحولی جدید در علم شناسی رخ داد که تلاش کرد هرگونه نظریه پردازی روش­شناختی، با واقعیت بسیار پیچیده و متنوع شیوه‌های کاوش علمی در فرایند تکوین و تطور علم- بدان گونه که در تاریخ علم تحقق یافته است- سازگار و هم­خوان باشد. تامس ساموئل کوهن[4] فیزیکدان، تاریخدان و فیلسوف معروف علم در میان متفکرانی که با این رویکرد جدید به بررسی تحول و تطور پرداخته‌اند از همه پرنفوذتر بوده است.

حال مساله این است که آیا می­توان با تاکید بر نظریه تامس کوهن (به عنوان نظریه تبیینی) و نگاه پارادایمی وی به علوم طبیعی و تبیین چگونگی شکل گیری پارادایم­های جدید در این علوم، از این منظر به جرم­شناسی نگریست و با این نظریه تبیینی تطورات این حوزه از علم را تحلیل و تبیین نمود و نهایتاً قائل به پارادایم­های مختلف در این حوزه از علم شد؛ و در صورت شناسایی این پارادایم­ها در جرم شناسی، چرایی و چگونگی این تطورات پارادایمی را تبیین نمود. به طور کلی آیا نظریه تامس کوهن در مورد جرم شناسی نیز صادق است یا خیر؟ لذا باید نظریه کوهن کاملاً تبیین شده و تمایز این نظریه و دید، با دیدگاه‌های معمول در جرم شناسی کاملاً مشخص گردد.